دلم برای خونه قبلیمون تنگ شده. برای 24 پله ای که باید بالا می رفتیم تا برسیم به طبقه اول، انباری که قرار بود کارگاه ربات سازی! من و محمدرضا بشه، اتاق وسطی که روزگاری اتاقمون بود. اتاق کناری که اتاقمون بود و کم کم اتاقم شد و هر به یکی دو سال از اون نقل مکان می کردم، اتاق پذیرایی بالا که این اواخر کلا اتاقم شده بود و یه جورایی جولان می دادم توش
. حیاط بالا که ویژه بود، چون هیچ جا حیاط شون طبقه دوم نبود. برنامه هایی که اونجا گرفتیم، عروسی ها، جشن ها، عید عمرکش ها، روضه ها، جلسات قرآن و اختتامیه که ده پونزده سال پیش بچه ها سر و دست میشکوندن اختتامیه خونه ما باشه تا با یکی دو تا توپ سفارشی بدرقه بشن و چه کیفی داشت، عروسی نمیدونم کی که یه بنده خدایی تو جیب پدرزن آینده اش سیگارت ترکوند
، انبار پایین که یه زمانی تا سقف پر پفک بود و بازیم له کردن اونها بود! البته با اجازه صاحبشون هم از اونها می خوردیم. آشپزی هرسال محرم و احیاها، بازی های دوران کودکی با پسردایی ها و پسرخاله، فوتبال های توی اتاق پذیرایی، جنگ و دعوا و خوشی و هرچه بود و دیگر تنها خاطره هایش برایمان مانده.
(این مطلب کاملا فی البداهه تایپ و بدون ویرایش پست می گردد)
لا جَرَم بر دل نشیند
.
به نظرم اون خونه برا ماها لااقل صد برابر اون چیزی که فروش رفت ارزش داشت.
هنوز هم گاهی وقتها که از اونجا رد می شم هوس می کنم یه سری به طبقه بالا بزنم و با بچه بشینیم پای میکرو و چیپس و پفک بخوریم.
تمامی لحظات عمر ادم میگذرن،خوش یا نا خوش،اما خوبیش اینه که خوشی ها موندگارترن تو ذهن ادم و اسمشون میشه خاطره ،براهمینه که همه ما ازخونه سابق شما خاطرات زیادی داریم
دلمون رو زنده کردی و یادگذشته ها انداختی خیلی دلم می خواهد از پنجره وسط پله ها به خیابون یه نگاه بندازم(شرعی و قانونی)
چند قطره اشک
و دیگر هیچ…