یادش بخیر. 5 سال پیش این روزها سال اول دانشگاه روزهای آخرش بود. امتحانات، هیییی روزگار. بسه دیگه الانم آخر ترمه حال گیری نکنیم.
می خوام از کارهایی که 5 سال پیش کردیم یه یادی بکنم. از فعالیت های انتخاباتی ریاست جمهوری نهم. خاصة از اون جلسه خونه خالو علا که همه دور تا دور نشسته بودیم. از بزرگترین های فامیل، تا رأی اولی های ریاست جمهوری که من هم یکی از آنها بودم. یادش بخیر، به این نیت رفتیم تو جلسه که بقیه رو برای رأی دادن به احمدی نژاد ترغیب کنیم. می دانستم که چند تن از فامیل با هاشمی بودن. البته در همین جا باید بگم که آقا بزرگ اصلا با هاشمی نبودن! تو اون جلسه یادم نمیاد صحبت کردند یا نه؛ ولی روزهای قبلش که رفته بودم خونه شون پرسیدند حالا به کی رأی باید بدیم، من هم نظر خودم و دلایلم رو گفتم. آقا بزرگ هم گفتند خوبه. حالا باید به احمدی نژاد رأی بدیم؟ گفتم هرچی خودتون صلاح می دونید!
خلاصه اون شب حاج سید ابوالحسن به طرفداری از هاشمی صحبت کرد. من هم نکاتی رو یادداشت کردم از صحبت هاش. میکروفون چرخید و دست به دست شد تا رسید به من. یه جایی هم نشسته بودم که اول صف جوونا بود. اون چیزهایی که یادم هست، یکی سن هاشمی بود. دوم اتکا به هاشمی برای همیشه بود. سوم منافات داشتن معیارهایی که آقا گفته بودند با هاشمی بود. دیگری شعارهای هاشمی بود که نشان از هیچ تحولی نسبت به گذشته اش نداشت. بعد از اون طیف گسترده حامیان هاشمی بود از چپی که تا دو روز پیش داشت له می کرد هاشمی رو تا آیت الله نم کیک تا اون دخترک های فچرقی که اسم هاشمی رو روی اونجاشون چسبونده بودن!! یادم میاد که اون موقع گفته می شد کشور الان در مقطع حساسی قرار داره و بحث تهدیدها بواسطه انرژی هسته ای داغ بود، و الان یکی رو نیاز داریم که تجربه داشته باشه و همه رو بتونه جمع بکنه و از این جور حرف ها. من هم گفتم حرفها رو. من جمله اینکه به هرحال هاشمی هم یک روز می میرد، اون روز می خواید چی کار کنید؟ (اگه کسی رو برای ریاست جمهوری نداریم. که زیاد از این حرفها اون موقع زده می شد.)
خیلی از بچه ها و بزرگ ها استقبال کردند از صحبتهایم، چون حرف من تنها نبود، حرف همه بود، فقط باید یکی بازگو می کرد. بعد که صحبتهای بقیه هم شنیده شد، گفتیم خب حالا یه رأی گیری بکنیم ببینیم رأی ها چجوریند، رأی گرفتیم (فکر کنم 48 نفر بودیم) یه هاشمی، چند تا سفید ، بقیه احمدی نژاد.
.
.
.
پی نوشت: اگر خیلی من من کردم اصلا قصدم بزرگ کردن خودم نبود.
واقعا یادش بخیر
عجیب ترین، شگفت انگیزترین و غیرمترقبه ترین و نشدنی ترین حادثه سیاسی عمرم رو توی همون روزها تجربه کردم.
از طرفی با تمام وجود آرزوی پیروزی احمدی نژاد را داشتم، از همون طرف تحقق همه آرمانها را در گرو این پیروزی می دونستم، و از طرف دیگه هم قدرت و ابهت هاشمی و یک کاسه شدن همه چپی ها و راستی ها(به جز کروبی) بر سر سفره هاشمی، هیچ امیدی برام نذاشته بود الا امید به لطف خدا و تیزبینی مردم و اخلاص احمدی نژاد و بچه هایی که براش تبلیغ می کردن. و دیدیم که این امید محقق شد.
خاطره من هم جالبه
از گردهمايي سياسي فاميل در سال 88
ببخشيد من من مي كنم!!!
ولي در آنجا اشتباه احمدي نژاد را در بردن اسامي، ننگ اصولگرايي خواندم ولي پس از جلسه بعضي ها من را با همان چاق بدستها و حاميان بي چون و چرا اشتباه گرفتند
من گفتم نگراني ما انحراف از ولايت فقيه است و زير پا گذاشتن تمامي مسائل اخلاقي توسط تمامي كانديداها
دور شدن از شاخص هاي رهبري و امام
اما متعجبم چرا برخي آقايون مواضع صريح امام و رهبر را در خصوص برخي مسائل زير پا مي نهند و رد مي كنند
اي آقا…
درد دل زياد است
مهم اینه که دل درد نگیری D:
سلام.
یادم نیست اون موقع خودم اصلاً صحبت کردم یا نه!
اما نظرم، و رأیم احمدی نژاد بود.
و خدا رو شکر می کنم که امروز فهمیده ام که چه خبر است و اگر مثل آن روز تکرار شود، آن اشتباه را تکرار نمی کنم.
من که در آن جلسه به قالیباف رای دادم
سلام.خاطرات قنشگی دارید.من همیشه می خونم و لذت می برم.کلا منسجم تریت نوه ها نوه های مرحوم عمو هاشم هستن.موفق باشید
جالب بود.
جلسات سياسيتان مدام باد
سلام
هاشمی ها 3 تا بودند