نوامبر 7, 2009 بدست سید باقر
عکس از خونه آقابزرگ. یک شب تابستانی. همه ماها در سن دبیرستان. چهار شیر خفته! (چهار تا پسر عمو که الان هر کدوم برا خودشون کسی شدن)
از چپ به راست: سید محمد علی، سید محمد رضا، سید محمد باقر و سید محمد مهدی حسن زاده
درمورد این عکس هیچی نمی تونم بگم؛ چون خودش کاملا گویاس و با آدم حرف می زنه.

فقط یه نکته: متفاوت ترین آدم توی این عکس کیه؟ علت تفاوتش چیه؟
ارسال شده در خاطرات | 7 نظرات »
نوامبر 7, 2009 بدست سیدمحمد حسنی زاده
از سه کلمه بالا و ربطشون به هم خاطره هاست که در میاد! خونه های قدیمی، شبستون ها و شوادون ها؛ بارون های زمستون، آب گرفتگی! شادی، لذت، هیجان، یک روز به یاد ماندنی برای ما بچه ها ، جک “نیا پایین می کشمت نرو بالا می خورمت” ؛ و روزهای اعصاب خوردی و عذاب برای بزرگ تر ها. چرا؟ چون با بارون اول شبستونا پر آب می شدند و همه وسایل خیس و داغون
برای ما چرا جالب بود؟ چون به همراه مرد همیشه قهرمان این مواقع، داداش عبدالله می رفتیم شبستون وسایل رو در بیاریم اما آب بازی می کردیم، شنا می کردیم، می نشستیم تو لگن روی آب، انگار تو غار علیصدریم! می رفتیم از این گوشه به اون گوشه و …
و البته بعدش هم خودمون خیس می شدیم و مریض.
از این قاعده (آب گرفتگی) شبستون مشترک خونه عموسید عمو حسین مستثنی نبود. یادم میاد آب گرفتگی اونجا رو و اینکه هر سال نیم متر از ارتفاع شبستون کم می شد!
شبستون نشین ها ادامه بدن…
ارسال شده در خاطرات | بیان دیدگاه »
نوامبر 2, 2009 بدست سیدمحمد حسنی زاده
انگار هر پنج سال یکبار من باید سری به کلانتری راهنمایی و رانندگی روبروی بیمارستان حضرت فاطمه زهرا(س) بزنم. البته خدا رو شکر تا الان هر بار که رفتم اونجا مقصر نبودم. اما تصادف امروز یه جورایی هیجان انگیز بود.
با داداش روح الله از اون دست داشتیم میومدیم این دست
که روی پل ترافیک بود و ماشین جلویی ترمز کرد و ایستاد.
منم پشت سرش با فاصله ی زیاد (کمتر از یک متر!) ایستادم.
یک لحظه بعد:
ایییییییییییییی
تپق
اییییییییییییی
تپق
تپق پق
بله از پشت خلاصه
اول دوو زد به ما و ما رو زد جلو. موتور افتاد و من رو داداش روح الله سریع ایستادیم
بعد پیکاپ شرکت نفت که انگار داشت پرواز می کرد اول زد به دوو و بعد دوو دوباره از خجالت ما دراومد
هیچی دیگه جلوی موتور زیر سپر عقب پراید بود و عقبش زیر سپر جلوی دوو
هر کی رد می شد زیر ماشینا دنبالمون می گشت. خدا رو شکر ما که چیزی مون نشد.
اما دلا بسوزه برای فرمون موتور …………
البته با توجه به اینکه ما پشت پراید توقف کرده بودیم بعد دوو زد به ما و ما زدیم به پراید و بعد از اون پیکاپ زد به دوو دوو هم دوباره زد به ما و ما هم دوباره زدیم به پراید ظاهر قضیه نشون می داد که در زدن به پراید ما مقصر بودیم اما به کوری چشمان استکبار جهانی و میر حسین موسوی طبق نظر کارشناسی افسر محترم با توجه به اینکه ما توقف کرده بودیم و بر اثر ضربه دوو شوت شدیم جلو، نهایتا دوو برای ما و پراید مقصر شناخته شد و 50 تومن برای بنده و 230 تومن برای پراید پیاده گردید! البته بیمه ایران به نمایندگی از ایشان.
خلاصه اینکه ……………….. ما هم رو پل تصادف کردیم اونم از نوع زنجیری
پینوشت: در همین جا جا دارد از تمام کسانی که بصورت حضوری و یا تلفنی جویای حال ما شدند، همچنین کسانی که ایمیل زدند، پیامک دادند، تلگراف، نامه، پیک، چت و … تقدیر و تشکر بعمل آورم.
همچنین از برادر عزیز، حاج ایمان دشت بزرگ، میثم گیلاوند، سیدمحمد حسین سیدموسوی و سیدمحمد علی موسوی زاده که با حضور در پاسگاه و بیمه و … موجب دلگرمی ما شدند نیز تقدیر و تشکر بعمل آوریم.
ارسال شده در خاطرات | 6 نظرات »
اکتبر 18, 2009 بدست سید باقر
این مطلب رو آ سید محمد رضا حسن زاده به شبستون آوردن.
———————————————
بعضی چیزها هستند که آدم با حس کردن اونا خاطرات گذشته رو تداعی می کنه.
مثلاً دیدن عکس های قدیمی، قدم زدن در خیابانهایی که کلی ازش خاطره داریم، حضور در یه خونه قدیمی که دوران بچگی ما بیشتر اونجا سپری شده است.
شنیدن همین حال رو به آدم دست می ده، گوش دادن به یک آهنگ خاص می تونه ما رو ببره به اون گذشته هایی که با آن نوای دلنشین چه صفایی می کردیم. مثل نوار آلبوم اسکناس که همه بچه ها با گوش دادنش یاد دوران عروسی من می افتن. آه که چه روزهایی بود.
حتی استشمام بو هم چنین حکمی رو داره، مثلاً یه ادکلن از دوران دانشجویی دارم که هنگام استفاده، حس و هوای زمان دانشگاه بهم دست می ده.
خب! حالا اگر یکی از این چیزها را از دست بدیم، مثلاً عکسی گم بشه، یا چیزی مثل اون، تداعی کردن خاطرات هم خیلی مشکل می شن و خیلی چیزها به بوته فراموشی سپرده می شن.
اینها رو نوشتم تا بگم خانه عمه به فروش رفت…
نوجوان که بودیم خانه عمه برای ما بهترین مکان به حساب می اومد. نامحرمی نبود و آزادانه در خانه رفت و امد داشتیم. محبت های عمه و شوهر عمه هم بی پایان بود. خاطرات خیلی زیادی از اونجا به یاد هست. شبهایی که همه پسرها که گاه تا 10 نفر می شدیم بر سر جای خواب دعوا می کردیم، کی روبروی کولر پذیرایی بخوابه و از این بگو و مگوهای دوران طفولیت. اون حیاط قشنگ که بجای اینکه طبقه همکف باشه سر از طبقه سوم در آورده بود و مکان مناسبی برای فوتبال بازی به شمار می رفت. انباری کوچک راه پله هم جای خوبی برای قایم شدن و قایم کردن بود. راستی میکرو را یادم رفت. از اون وقتی که پای بازیهای رایانه ای باز شد و میکرو وارد گود شد، دیگر سر از پا نمی شناختیم، به بهانه های مختلف می رفتیم خونه عمه و حاصل کار ساعتها نشستن روبروی تلویزیون و دکمه های دسته میکرو را فشردن.
از آرزوهای طول و درازی که با آقا روح الله و آقا سید محمد داشتم. اختراعات جدید، فکرهای نو در عرصه الکترونیک و هواپیما، سفرهای درون کشوری با دو دستگاه دوچرخه! تبدیل پشت بام خانه به رصدخانه فضایی و ذهن بلندپرواز ما تا کجاها که نرفت.
از خیلی چیزها نباید گذشت و یکی از مهمترین آنها، داداش عبدالله است. مادر خرج همه بچه ها و با دست و دلبازی هایش اوقات بسیار خوشی را به ارمغان آورد. با داداش عبدالله هیچ وقت بد نمی گذشت، فولوکس سواری، پارک شهربازی ، دزد و پلیس بازیهای زمان بچگی و … یادم نمی یاد تا حالا کسی از دست داداش عبدالله عزیز ناراحت شده باشه. حیف که الآن خودش را هم کمتر می تونیم ببینیم .
داداش رضا و داداش علی محمد یه جورایی حس بزرگی داشتند و از نظر سنی از ما خیلی بزرگتر و البته این دلیل نمی شد که از ما جدا شن. هر روز صبح بعد از نماز نوبت یکی از 5 شیر دلاور (پسرهای عمه رو می گم) بود که از خواب ناز بزنه و نان بخره و ما بدنبال آن یک از آنها بریم در صف نانوایی بایستیم که این اتفاق بیشتر در مورد داداش رضا و داداش علی صدق می کرد و مجبور بودن جور بقیه در خرید نان را بکشن.
خلاصه کلام اینکه خونه عمه پاتوق همیشگی ما ما بود. حیف که اون روزهای قدیمی تموم شدن و دیگه تکرار نمی شن. باشد که ما بچه های قدیمی و جوونهای امروزی مثل گذشته و بیشتر از قبل با هم بودن و به یاد هم بودن رو فراموش نکنیم.
ارسال شده در خاطرات | 9 نظرات »
اکتبر 5, 2009 بدست سید باقر
خیلی خوشحالم. چرا؟ چون عمو شدم. عکس روبرو جزء اولین تصاویر منتشره از برادر زاده بنده آ سید محمد طاها
حسن زاده است که الان فقط 2-3 روز سن داره. خوش به حالش. خیلی معصوم و با نمکه. حال و هوای خاصی دارم. احساسی دارم که تا حالا تجربه ش نکرده بودم. احساس عمو شدن. اینو فقط اونایی می فهمن که یا عمو شده باشن یا دایی. البته به نظرم این دو تا خیلی با هم فرق دارن. چون می گن:
الولد الچَموش، یَشبَهُ بالعَموش !
در برخی نسخ این گونه آورده اند:
الولد الچَمَش، یَشبَه بالعَمَش !!
در برخی نسخ غیر معتبر! هم اومده: بچه حلال زاده به داییش می ره که البته این نکته از بحث ما خارج است.
***
و اما تصویر پست قبلی:
در اون عکس مرحوم آقابزرگ یک بچه آلمانی رو بغل نکردن ! اخوی بنده آ سید محمد علی رو ماچ می کنن که الان خودش یه پا بابا شده. کی تونسته بود درست حدس بزنه؟ خودم!
ارسال شده در خاطرات | 2 نظرات »
سپتامبر 26, 2009 بدست سید باقر
آب و هوای این روزها کمی پاییزی شده و هُرم گرما شکسته.
یادش بخیر. بچه تر که بودیم، این جور وقتها که هوا برای صحرا به در مهیا می شد و طبیعت پاک خوزستان مردمان رو به سوی خود دعوت می کرد، مرحوم آقابزرگ از طریق رئیس خانواده، همه بچه هاشونو خبر می کردن و همگی با هم می زدیم به دل صحرا. عموماً شوشتر بود و فضای سرسبز و مصفای باغ های بوقله ! البته در فصل بهار. عنصر ثابت این مراسمات معنوی، به رسم عزیزان هموطنمان، برادران بختیاری، کباب بره بود. البته بعدها چیزای دیگه هم اضافه شد مثل قِل… ببخشید، اشتباه شد!؛ مثل قل قل و آش و کله پاچه وقتی که از صبح می رفتیم.
چه قدر دوست دارم به اون روزها برگردیم.
توضیح: کیفیت بالا و ترکیب رنگ این عکس، مربوط به دوربین هایی است که مقیاس سنجش کیفیتشان با پیکسل و این مزخرفات نبود.
سوال: این کدوم خوش به حالیه که آقابزرگ دارن ماچش می کنن؟
ارسال شده در خاطرات | 6 نظرات »
سپتامبر 19, 2009 بدست سیدمحمد حسنی زاده
ارسال شده در خاطرات | بیان دیدگاه »
سپتامبر 19, 2009 بدست سید باقر
فکر کنم سال 69 – 70 بود. اون سال، اولین سالی بود که بعد از مهاجرت به قم، در تعطیلات نوروز به اهواز آمده بودیم. در مسیر رسیدن به منطقه، چگونگی اجرای اولین عملیات در بدو ورود را همراه با محمد رضا و مهدی و داداش، طرح ریزی می کردیم. در قطار هم که بودیم اتاق فرماندهی ما از بزرگترها جدا بود. از همون موقع، در تفکرات کودکانه و نقشه ریزی های عملیاتی برای حمله و شبیخون به مواضع دشمن عینی (بچه ها خودشون می دونن منظورم کیاس!)، بنا بر روال سال های گذشته، شبستون رو به عنوان بهترین مکان ثوق الجیشی برای استقرار خیمه فرماندهی مورد مطالعه استراتژیک قرار داده بودیم.
در تماس های رادیوئی و تلفنی با همرزمان مقیم در منطقه عملیاتی مثل سید محمد و حسین، آخرین اخبار از چگونگی وضعیت خیمه فرماندهی رو جویا می شدیم؛ چون سابقه بدی از چیدمان وسایل مختلف در شبستون و باقی نماندن جا برای بازی هایمان داشتیم.
در مسیر آمدن، شهرهای بین راه مثل اراک، ازنا و درود، برف بسیاری باریده بود و ما که برای نماز فرصتی داشتیم برای پیاده شدن از قطار، لذت برف بازی که همیشه حسرت اهوازی ها بود رو هم می بردیم. غافل از این که همین برف و بارون سر بزنگاه، آه هممون رو در خواهد آورد.
الغرض. رسیدیم اهواز. راه آهن. فلکه ساعت. پل نادری. خیابان خسروی. خونه آقابزرگ. در اولین دیدار، هر چند همه بچه ها از دیدن دوباره ی هم شاد و شنگول بودیم؛ ولی صد حیف که این شادی دیری نپایید. بعد از دست بوسی آقابزرگ و بی بی، اولین کار ما، بازدید از منطقه عملیاتی بود. چرا که نظامیون گفته اند: «سربازی که زمین جنگ رو نشناسد، پیش از دشمن، از زمین شکست خواهد خورد!» لذا به سراغ شبستون رفتیم. چشم شما روز بد نبیند. آب باران چند شب گذشته که سیل کم سابقه ای رو در شهر جاری کرده بود، شبستون رو هم بی نصیب نگذاشته بود و تا ارتفاع یک متری، کف شبستون رو آب گرفته بود. این جا بود که همگی دستها رو به سوی آسمان بالا بردیم و بر سر خود کوفتیم!.
بلافاصله جلسه شورای فرماندهان برای حل مشکل تشکیل شد. یکی به سبک کارتون گالیله می گفت: من می دونستم. از همون اول این نقشه ها اشتباه بود.
یکی دیگه می گفت باید خیمه رو جا به جا کنیم. مجبوریم.
یکی می گفت باید امسال عملیات رو ترک کنیم و ….، هر کسی از ظن خود شد یار خود!. این جدلها وقتی پایان یافت که جرقه ای ایکیوسانی در ذهن یکی از بچه ها درخشید (به دلایلی از ذکر نام این عزیز معذورم): ما که رودخونه نمی تونیم بریم برای شنا. هوا هم که مناسبه. آب شبستون هم که آب رودخونه اس که بالا اومده و شهر رو گرفته، پس تمیزه(اون وقتها توی کارون کمی هم آب بود! بر خلاف حالا که همه چیز توش هست الا آب). لذا مجبوریم نقشه عملیات رو عوض کنیم و از شبستون به عنوان استخر استفاده کنیم.!!!
همون روز اولین و آخرین روز اجرای این ایده بود. چرا که مادرهایمان قهوه ای شدن لباس هایمان پس از شنا در شبستون رو تحمل نمی کردن و می دانید که، همیشه حق با بزرگترهاست.
ارسال شده در خاطرات | 3 نظرات »
سپتامبر 19, 2009 بدست سیدمحمد حسنی زاده
یادش بخیر؛ قدیما، اون زمان که ابتدایی بودیم و سواد در حد نوشتن! داشتیم،دایی ها قم بودند، فقط عید نوروز و تابستون همدیگه رو میدیدیم.اینقدر کانال ارتباطی هم که نبود؛ تلفن خیلی محدود بود، فیس بوک هم نبود، اینترنت هم خیلی ها نداشتن (اصلا اینترنت چی بود اون موقع؟!). ایمیل هم هنوز تو ایران وجود خارجی نداشت.خیلی دل هامون زود به زود برا هم تنگ می شد.
بهترین راه یه احوال پرسی سفت و سخت و جانانه و گفتن حرفای مهم! بین خودمون از طریق نامه بود. چجوری؟ اینطور که هر وفت دایی احمد و دایی مصطفی می اومدند اهواز -که غالبا هم ماه رمضان بود و وسط سال تحصیلی- موقعی که می خواستند برگردند، یه نامه ای می نوشتیم با اون دست خط خرچنگ قورباقه، چسب پیچش می کردیم، اگه پاکت نامه ای هم گیر می آوردیم که دیگه خر کیف بودیم! می دادیم دایی، می برد قم میداد به بچه ها. یعنی از تمام ظرفیت هایی که داشتیم برای نزدیک کردن روابط استفاده می کردیم. اما حالا ….
یادش بخیر. چقدر بچه بودیم روابط صمیمانه و عاطفی و بی شیله پیله بود.
ارسال شده در خاطرات | بیان دیدگاه »