فوریه 9, 2010 بدست سید باقر
فکر کنم توی یه همچین روزایی بود که عده ای زیاد از اسرا رو آزاد کردند و از همین جا بود که به این عزیزان گفته شد آزادگان. بسیاری از خانواده ها که فرزندشون رو مفقود الاثر حساب می کردند، توی این روزها خوشحال و خرسند شدن از این که پسر شجاعشان از بند صدام صفاک آزاده شده. وقتی خبر آزادگی عمو محمود رو به مرحوم آقا بزرگ دادند، به ایشان گفتند که خوبه کوچه رو چراغونی کنیم. آقا بزرگ می گن: نه. هر وقت آ حسین (شهید سید محمد حسین سید موسوی فرزند حجت الاسلام و المسلمین حاج سید علاءالدین سید موسوی) هم برگشت، آن وقت چراغانی می کنیم.
یادمه اون روزها هنوز طرف بیرونی خونه آقابزرگ رو بازسازی نکرده بودن. از پله های توی حیاط که وارد طرف بیرونی می شدی، یه نیمچه راهرویی جلوت بود و بعدش هالِ بزرگ بیرونی. سمت راست اتاق آقابزرگ که کتابخانه هم بود و سمت چپ هم آشپزخانه. توی روضه ها که از همون وقتها بر پا بود ماها توی آشپزخانه وظیفه مان شستن کاسه های آش بود.
هالِ بیرونی یه قلاب پنکه داشت که یه جفت پرستوی مهاجر کنارش لونه ساخته بودن. هنوز صحنه رفت و آمد پرستوها و تلاششون برای ساختن آشیانه جلو چشامه.
رهبر انقلاب در جایی بیانی داشتند با این مضمون:
بعد از پایان جنگ، تصور من این بود که مبادله اسرا 50 سال طول خواهد کشید. چون ما جنگ های سایر کشورها رو دیده بودیم و از طرفی صدام هم آنقدر آدم خبیثی بود که در مجموع یک چنین برآوردی رو داشتیم. اما خداوند صحنه را طوری عوض کرد که شگفتی ما رو صد چندان کرد. صدام تصمیم گرفت به کویت برای تسخیر این کشور حمله کند. اما ابتدا باید خیال خود را از کشورهای همسایه راحت می کرد تا در حمله به کویت دچار مشکل نشود. لذا از چند طریق به بنده نامه نوشت که بیائید مذاکره کنیم. اما چون روند این مذاکرات به طول می انجامید و او در حمله به کویت عجله داشت، بدون انجام هیچ مذاکره ای، اسرا رو گروه گروه آورد در مرز شلمچه و آزادشان کرد. عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد.
ارسال شده در خاطرات | ۱ دیدگاه »
فوریه 8, 2010 بدست سیدمحمد حسنی زاده
تو فکرم بیایم یه روز دور بخوریم تو خونه آقابزرگ و از نقاط مختلفی که یادآور چیزی یا خاطراتی هستند هم فیلم بگیریم و هم خاطراتمون رو یادآوری کنیم. مثل قلک هایی که می کاشتیم تو زمین، نخل، انباری، شبستون، پشت بوم، تاب تارمه و …
نظرتون چیه؟
.
.
پس نوشت: یا ایها الخفتگون! اگه پایه اید هرچه سریعتر باید اقدام کنید ها!! و الا خاطرات این خونه هم مثل خونه ما باید به فراموشی سپرده شود.
ارسال شده در خاطرات | ۱ دیدگاه »
دسامبر 11, 2009 بدست سیدمحمد حسنی زاده
بعله؛ پیروی پست قبلی روز جمعه مطابق با 20 آذر 88 ، سه تفنگدار گرد هم آمدند تا یاد دوران جاهلی را بار دیگر زنده کنند و … . میکرو از انبار به در آمد، ترانس هم الحمدلله از محمدمهدی(ف سیدرضا، اخوی بزرگ بنده) به ارث برایمان ماند. فوقع ما وقع! ببینید:
این میکرو است. به جان تو!!
سه تفنگدار (این دیگه ته هنر عکاسیه!)
سوپر ماریو که در تصویر مشهود است انشاءالله؟!
بیچاره مثل اسب به اینا بازی می ده، آخرش با مشت می کوبن تو سر فیلم! ای انسان های ناسپاس
ارسال شده در خاطرات | 3 دیدگاه »
دسامبر 9, 2009 بدست abezolal
دوران کودکی و نوجوانی ما پر از خاطرات تلخ و شیرین است که البته برای همه ما شیرینی هایش بسیار بیشتر از تلخی ها بوده است. خاطراتی که داریم یا فردی بوده یا گروهی و مشترک. از مهمترین و زیباترین حوادث آن روزگار شیرین، ورود بازیهای کامپیوتری به فامیل است که دنیای مجازی پر از لحظات شادی را به ارمغان آورد:
اکنون سال 2009 میلادی است و آنقدر دستگاه های پیشرفته بازی رایانه ای زیاد شده اند و همچنین نوع بازیها بسیار متفاوت با آنچه قبلاً با آن دلخوش بودیم. برخی از این بازیهای جدید بقدری پیشرفته و عجیب هستند که برای بازی با آنها حتما باید کلاس رفت. دردسرتان ندهم….
دقیقاً یادم نیست چند ساله بودیم که بازی الکترونیکی را با TV-Game آغاز نمودیم. اونجور که یادم می یاد فقط خانه عمه بزرگ داشتند و خاله بزرگ. البته توفیق بازی در خانه خاله را پیدا نکرده و با بچه های عمه بیشتر عیاق بودم.
تی وی گیم فوق العاده ابتدایی بود. بازیهای آن محدود به 10 بازی و همه ورزشی. اگر اسمش را TV-Sport_game می گذاشتند بهتر بود. یک خط که نماد ورزشکار بود. نقطه نشان توپ و خطوط کج و معوج دیگر خطهای بازی را مشخص می کردند. بازی محبوب ما بولینگ بود که با پرتاب نقطه باید چند تا خط را بر هم می زدیم. دسته های تی وی گیم خیلی بانمک و جمع و جور بودند. در کل بگم خیلی با تی وی گیم حال نکردیم و زمان زیادی را با آن تلف ننمودیم.
با ورود آتاری، تنوع بازیها و گرافیک بهتر شد. پاتوق ما هم از خونه عمه به خونه خاله تغییر مکان یافت. چندبازی محبوب آتاری را که همه اسمهای عجیب و غریب برای آنها نهاده بودیم انگیزه ای بود برای دور هم جمع شدن. هواپیما، ماشین سواری، گداهه (منظور آن گدا است). باقر خاله (smbmsh) از همان زمان تخصص خود را نسبت به بازی کردن نشان داد و از همه ما برتر بود. آتاری مشکلات زیادی پیدا می کرد، از خراب شدن دسته های آن بگیر تا کثیف شدن نوار آن که مجبور به فوت کردن می شدیم و هنوز که هنوزه فوت نوار آتاری بعنوان ضرب المثل در میان ما باب است.
کم و بیش با آتاری خو گرفته بودیم که ناگهان علیرضا خاله (حاج آقای فعلی) خبر از خرید یک دستگاه فوق پیشرفته داد. بازی تلویزیونی با گرافیک عالی و بسیار جذاب که در ابتدا با نام فامیلی شناخته شد و بعدها به میکرو تغییر نام یافت.
آنقدر آسید علیرضا از آن تعریف داد و همه ما را در کف گذاشت تا با هر ترفندی شده خود را به خانه آنها برسانیم و تکنولوژی جدید را مشاهده نماییم. بعله!!! میکرو تحولی شگرف در عرصه بازیها بود. هوش مصنوعی قویتر شده بود. بازیها بسیار طبیعی تر و هدفدار شده بودند. میکرو همه را معتاد خودش کرد. میکرو بچه های خاله بهمراه خود یک نوار بازی بسیار جذاب داشت که شامل 4 عدد بازی بود. رامبو، چاقوزنه (یعنی چاقو زن نه چاقوی خانم!!!)، کاراته ایه، ماشین (ماشین های تیرانداز) و اینچنین بود که دنیای جدیدی به وی ما باز شد. این 4 بازی از محبوبترین بازیهای دنیای کودکی ما بودند و سعی کردیم در یکی از این بازیها تخصص پیدا کنیم. آسید امین (حاج آقای فعلی) به خوبی در رامبو متبحر شد. چاقوزنه را باقر خاله، کاراته ایه مخصوص آسید علیرضا بود و تعریف از خود نباشه به ماشین ها علاقه زیادی داشتم و تا حدودی وارد شدم.
بازیهای میکرو مرحله ای بودند و عمدتاً در پایان هر مرحله باید با غول آن نبرد می کردیم. هیچ وقت یادم نمی رود برای نخستین بار من و آسید علیرضا، همت کرده و دوشادوش یکدیگر بازی ماشین ها را تا انتها رساندیم. چند ساعت وقت صرف کردیم. او مشغول کشتن چیزهای بزرگ می شد و من آدم ها را از بین می بردم و در نهایت با اتحاد پسرخاله ای موفق به اتمام بازی شدیم.
میکرو بشدت ما را معتاد کرده بود. با هر بهانه ای باید به خانه خاله می رفتیم آن هم برای میکرو بازی کردن. صله ارحام چیه این وسط من نمی دانم!. حتی هنگامی که بعنوان معلم مشغول تدریس به آسید علیرضا شدم با ترفندهای گوناگون دستگاه میکرو را که از دست ما پنهان کرده بودند، می آوردیم و نیمه های شب به جای خواب و رویاهای صادقانه، میکروبازی می کردیم.
شیرمردان عمه بزرگ نیز با خرید یک دستگاه میکرو به جرگه میکروداران پیوستند و ما ماندیم که اوقات را چطور بین این دو خانواده تقسیم کنیم. لذا هنگامی که از بازی با نوار خانه خاله سیر شدیم به سمت منزل عمه هجوم بردیم و بازیهای متفاوتی را تجربه کردیم.
خونه عمه لذت بیشتری داشت. احساس راحتی بیشتری می کردیم. اصطلاحاً توی حس زیاد می رفتیم. همزمان با حرکات قهرمان بازی، بدنهای ما نیز تکان می خورد. دستها توی هوا، قر توی کمر!!!
بازی خرگوش خیلی جالب بود و متخصص آن کسی نبود جز سیدمحمد. شخصیتهای کارتونی بسیار شیرینی داشت.
خلاصه از دست این دستگاه چی بگم که همه ما را اسیر خودش کرده بود. یادش بخیر. همگی دور هم جمع می شدیم. لحظه شماری می کردیم تا سوختن طرف یا گیم آور شدنش را ببینیم تا نوبت بازی به ما برسد.
پس از دستگاه میکرو که خاطرات بسیار زیادی را در خود نهفته است و کتابی می توان در این باره نوشت، نوبت به سگا رسید.
خانه خاله بزرگ اقدام به خرید سگا نمودند و البته محدودیت هایی که در رفت و آمد بود باعث شد کمتر به بازی با سگا بپردازیم. گرافیک سگا بهتر شده بود، تنوع بازیها خیلی بیشتر و صحنه های مهیج!!! که شرممان می شد ببینیم.
یکی از بهترین بازیها، آفتاب سرخ بود. فوتبال خوبی هم داشت. شورش در شهر نیز از بازیهای مهم آن به شمار می رفت. اما لذت بازی با میکرو فراتر از سگا بود. هرچند سگا بسیار حرفه ای تر بود، دسته گیم ها کامل تر، بازیهای پیشرفته تر ولی آن شور و هیجان ما در میکرو تخلیه شده بود.
با ورود کامپیوتر به ایران، ماهیت بازیها تغییر پیدا کرد. فوتبال که بازی مورد علاقه ما بود در رایانه تبدیل به یک واقعیت شده بود. حرکات بسیار طبیعی بازیکنان، هوش مصنوعی بسیار پیشرفته. تیم های متنوع و چهرهای بازکنان که به واقعیت بسیار نزدیک بودند!.
بازی فوتبال را از فیفا 96 آغاز کردیم و سریع به فیفا 97 رسیدیم. آسید عبدالله تامین کننده ما بود. هنگامی که شرایط رفتن به منزلشان فراهم نمی شد، من و آسید محمدرضا (حاج آقای مهاجر قمی فعلی) به دفتر ستاد نماز می رفتیم و با رایانه ای که در آنجا وجود داشت به بازی می پرداختیم. تیم مورد علاقه من فرانسه بود، آسید عبدالله به انگلیس، آسید محمدرضا برزیل و به همین ترتیب تا الخ.
محمدحسین (ته تغاری خاله بزرگ) نیز به جمع ما پیوسته بود.
تا فیفا 99 خیلی خوب بازی کردیم و دور هم جمع می شدیم. باگ های بازی را خوب پیدا کرده بودیم. فرار از داور در هنگام دادن کارت که مضحکه ما شده بود. خطای شدید روی دروازه بان که منجر به گرفتن کارت قرمز می شد و نکات دیگر.
خانه عمه بزرگ با خرید یک دستگاه کامپیوتر پنتیوم تری 500 مگاهرتزی و نصب فیفا 2000 پنجره بازیهای سه بعدی را گشودند. البته از تب و تاب ما کاسته شده بود. اوج دلخوشی ما بازی کردن فیفا 2000 از طریق خط تلفن بود و من استقلالی با آسید عبدالله پرسپولیسی به رقابت می پرداختم.
و اینچنین بود روند ورود بازیهای رایانه ای به خاندان ما. نکات و خاطرات بسیاری نقل نشد که از حوصله مخاطب خارج است.
فقط این نکته مهم بسیار قابل توجه است که آن بازیها بهانه ای بودند برای با هم بودن، کنار هم بودن، لحظات شاد و مفرح را با یکدیگر تجربه کردن و کسی به فکر تکروی نبود.
بیاییم در این دوره جدید که همه به سن جوانی رسیده ایم بهانه های این دوره را پیدا کنیم و به مانند گذشته از بودن با هم نهایت لذت و استفاده را ببریم.
(( درون پرانتزمهم: یکی از این بهانه ها انجمن جوانان فامیل سبز می باشد))
ارسال شده در خاطرات | 9 دیدگاه »
نوامبر 7, 2009 بدست سید باقر
عکس از خونه آقابزرگ. یک شب تابستانی. همه ماها در سن دبیرستان. چهار شیر خفته! (چهار تا پسر عمو که الان هر کدوم برا خودشون کسی شدن)
از چپ به راست: سید محمد علی، سید محمد رضا، سید محمد باقر و سید محمد مهدی حسن زاده
درمورد این عکس هیچی نمی تونم بگم؛ چون خودش کاملا گویاس و با آدم حرف می زنه.

فقط یه نکته: متفاوت ترین آدم توی این عکس کیه؟ علت تفاوتش چیه؟
ارسال شده در خاطرات | 7 دیدگاه »
نوامبر 7, 2009 بدست سیدمحمد حسنی زاده
از سه کلمه بالا و ربطشون به هم خاطره هاست که در میاد! خونه های قدیمی، شبستون ها و شوادون ها؛ بارون های زمستون، آب گرفتگی! شادی، لذت، هیجان، یک روز به یاد ماندنی برای ما بچه ها ، جک “نیا پایین می کشمت نرو بالا می خورمت” ؛ و روزهای اعصاب خوردی و عذاب برای بزرگ تر ها. چرا؟ چون با بارون اول شبستونا پر آب می شدند و همه وسایل خیس و داغون
برای ما چرا جالب بود؟ چون به همراه مرد همیشه قهرمان این مواقع، داداش عبدالله می رفتیم شبستون وسایل رو در بیاریم اما آب بازی می کردیم، شنا می کردیم، می نشستیم تو لگن روی آب، انگار تو غار علیصدریم! می رفتیم از این گوشه به اون گوشه و …
و البته بعدش هم خودمون خیس می شدیم و مریض.
از این قاعده (آب گرفتگی) شبستون مشترک خونه عموسید عمو حسین مستثنی نبود. یادم میاد آب گرفتگی اونجا رو و اینکه هر سال نیم متر از ارتفاع شبستون کم می شد!
شبستون نشین ها ادامه بدن…
ارسال شده در خاطرات | بیان دیدگاه »
نوامبر 2, 2009 بدست سیدمحمد حسنی زاده
انگار هر پنج سال یکبار من باید سری به کلانتری راهنمایی و رانندگی روبروی بیمارستان حضرت فاطمه زهرا(س) بزنم. البته خدا رو شکر تا الان هر بار که رفتم اونجا مقصر نبودم. اما تصادف امروز یه جورایی هیجان انگیز بود.
با داداش روح الله از اون دست داشتیم میومدیم این دست
که روی پل ترافیک بود و ماشین جلویی ترمز کرد و ایستاد.
منم پشت سرش با فاصله ی زیاد (کمتر از یک متر!) ایستادم.
یک لحظه بعد:
ایییییییییییییی
تپق
اییییییییییییی
تپق
تپق پق
بله از پشت خلاصه
اول دوو زد به ما و ما رو زد جلو. موتور افتاد و من رو داداش روح الله سریع ایستادیم
بعد پیکاپ شرکت نفت که انگار داشت پرواز می کرد اول زد به دوو و بعد دوو دوباره از خجالت ما دراومد
هیچی دیگه جلوی موتور زیر سپر عقب پراید بود و عقبش زیر سپر جلوی دوو
هر کی رد می شد زیر ماشینا دنبالمون می گشت. خدا رو شکر ما که چیزی مون نشد.
اما دلا بسوزه برای فرمون موتور …………
البته با توجه به اینکه ما پشت پراید توقف کرده بودیم بعد دوو زد به ما و ما زدیم به پراید و بعد از اون پیکاپ زد به دوو دوو هم دوباره زد به ما و ما هم دوباره زدیم به پراید ظاهر قضیه نشون می داد که در زدن به پراید ما مقصر بودیم اما به کوری چشمان استکبار جهانی و میر حسین موسوی طبق نظر کارشناسی افسر محترم با توجه به اینکه ما توقف کرده بودیم و بر اثر ضربه دوو شوت شدیم جلو، نهایتا دوو برای ما و پراید مقصر شناخته شد و 50 تومن برای بنده و 230 تومن برای پراید پیاده گردید! البته بیمه ایران به نمایندگی از ایشان.
خلاصه اینکه ……………….. ما هم رو پل تصادف کردیم اونم از نوع زنجیری
پینوشت: در همین جا جا دارد از تمام کسانی که بصورت حضوری و یا تلفنی جویای حال ما شدند، همچنین کسانی که ایمیل زدند، پیامک دادند، تلگراف، نامه، پیک، چت و … تقدیر و تشکر بعمل آورم.
همچنین از برادر عزیز، حاج ایمان دشت بزرگ، میثم گیلاوند، سیدمحمد حسین سیدموسوی و سیدمحمد علی موسوی زاده که با حضور در پاسگاه و بیمه و … موجب دلگرمی ما شدند نیز تقدیر و تشکر بعمل آوریم.
ارسال شده در خاطرات | 6 دیدگاه »
اکتبر 18, 2009 بدست سید باقر
این مطلب رو آ سید محمد رضا حسن زاده به شبستون آوردن.
———————————————
بعضی چیزها هستند که آدم با حس کردن اونا خاطرات گذشته رو تداعی می کنه.
مثلاً دیدن عکس های قدیمی، قدم زدن در خیابانهایی که کلی ازش خاطره داریم، حضور در یه خونه قدیمی که دوران بچگی ما بیشتر اونجا سپری شده است.
شنیدن همین حال رو به آدم دست می ده، گوش دادن به یک آهنگ خاص می تونه ما رو ببره به اون گذشته هایی که با آن نوای دلنشین چه صفایی می کردیم. مثل نوار آلبوم اسکناس که همه بچه ها با گوش دادنش یاد دوران عروسی من می افتن. آه که چه روزهایی بود.
حتی استشمام بو هم چنین حکمی رو داره، مثلاً یه ادکلن از دوران دانشجویی دارم که هنگام استفاده، حس و هوای زمان دانشگاه بهم دست می ده.
خب! حالا اگر یکی از این چیزها را از دست بدیم، مثلاً عکسی گم بشه، یا چیزی مثل اون، تداعی کردن خاطرات هم خیلی مشکل می شن و خیلی چیزها به بوته فراموشی سپرده می شن.
اینها رو نوشتم تا بگم خانه عمه به فروش رفت…
نوجوان که بودیم خانه عمه برای ما بهترین مکان به حساب می اومد. نامحرمی نبود و آزادانه در خانه رفت و امد داشتیم. محبت های عمه و شوهر عمه هم بی پایان بود. خاطرات خیلی زیادی از اونجا به یاد هست. شبهایی که همه پسرها که گاه تا 10 نفر می شدیم بر سر جای خواب دعوا می کردیم، کی روبروی کولر پذیرایی بخوابه و از این بگو و مگوهای دوران طفولیت. اون حیاط قشنگ که بجای اینکه طبقه همکف باشه سر از طبقه سوم در آورده بود و مکان مناسبی برای فوتبال بازی به شمار می رفت. انباری کوچک راه پله هم جای خوبی برای قایم شدن و قایم کردن بود. راستی میکرو را یادم رفت. از اون وقتی که پای بازیهای رایانه ای باز شد و میکرو وارد گود شد، دیگر سر از پا نمی شناختیم، به بهانه های مختلف می رفتیم خونه عمه و حاصل کار ساعتها نشستن روبروی تلویزیون و دکمه های دسته میکرو را فشردن.
از آرزوهای طول و درازی که با آقا روح الله و آقا سید محمد داشتم. اختراعات جدید، فکرهای نو در عرصه الکترونیک و هواپیما، سفرهای درون کشوری با دو دستگاه دوچرخه! تبدیل پشت بام خانه به رصدخانه فضایی و ذهن بلندپرواز ما تا کجاها که نرفت.
از خیلی چیزها نباید گذشت و یکی از مهمترین آنها، داداش عبدالله است. مادر خرج همه بچه ها و با دست و دلبازی هایش اوقات بسیار خوشی را به ارمغان آورد. با داداش عبدالله هیچ وقت بد نمی گذشت، فولوکس سواری، پارک شهربازی ، دزد و پلیس بازیهای زمان بچگی و … یادم نمی یاد تا حالا کسی از دست داداش عبدالله عزیز ناراحت شده باشه. حیف که الآن خودش را هم کمتر می تونیم ببینیم .
داداش رضا و داداش علی محمد یه جورایی حس بزرگی داشتند و از نظر سنی از ما خیلی بزرگتر و البته این دلیل نمی شد که از ما جدا شن. هر روز صبح بعد از نماز نوبت یکی از 5 شیر دلاور (پسرهای عمه رو می گم) بود که از خواب ناز بزنه و نان بخره و ما بدنبال آن یک از آنها بریم در صف نانوایی بایستیم که این اتفاق بیشتر در مورد داداش رضا و داداش علی صدق می کرد و مجبور بودن جور بقیه در خرید نان را بکشن.
خلاصه کلام اینکه خونه عمه پاتوق همیشگی ما ما بود. حیف که اون روزهای قدیمی تموم شدن و دیگه تکرار نمی شن. باشد که ما بچه های قدیمی و جوونهای امروزی مثل گذشته و بیشتر از قبل با هم بودن و به یاد هم بودن رو فراموش نکنیم.
ارسال شده در خاطرات | 9 دیدگاه »
اکتبر 5, 2009 بدست سید باقر
خیلی خوشحالم. چرا؟ چون عمو شدم. عکس روبرو جزء اولین تصاویر منتشره از برادر زاده بنده آ سید محمد طاها
حسن زاده است که الان فقط 2-3 روز سن داره. خوش به حالش. خیلی معصوم و با نمکه. حال و هوای خاصی دارم. احساسی دارم که تا حالا تجربه ش نکرده بودم. احساس عمو شدن. اینو فقط اونایی می فهمن که یا عمو شده باشن یا دایی. البته به نظرم این دو تا خیلی با هم فرق دارن. چون می گن:
الولد الچَموش، یَشبَهُ بالعَموش !
در برخی نسخ این گونه آورده اند:
الولد الچَمَش، یَشبَه بالعَمَش !!
در برخی نسخ غیر معتبر! هم اومده: بچه حلال زاده به داییش می ره که البته این نکته از بحث ما خارج است.
***
و اما تصویر پست قبلی:
در اون عکس مرحوم آقابزرگ یک بچه آلمانی رو بغل نکردن ! اخوی بنده آ سید محمد علی رو ماچ می کنن که الان خودش یه پا بابا شده. کی تونسته بود درست حدس بزنه؟ خودم!
ارسال شده در خاطرات | 2 دیدگاه »
سپتامبر 26, 2009 بدست سید باقر
آب و هوای این روزها کمی پاییزی شده و هُرم گرما شکسته.
یادش بخیر. بچه تر که بودیم، این جور وقتها که هوا برای صحرا به در مهیا می شد و طبیعت پاک خوزستان مردمان رو به سوی خود دعوت می کرد، مرحوم آقابزرگ از طریق رئیس خانواده، همه بچه هاشونو خبر می کردن و همگی با هم می زدیم به دل صحرا. عموماً شوشتر بود و فضای سرسبز و مصفای باغ های بوقله ! البته در فصل بهار. عنصر ثابت این مراسمات معنوی، به رسم عزیزان هموطنمان، برادران بختیاری، کباب بره بود. البته بعدها چیزای دیگه هم اضافه شد مثل قِل… ببخشید، اشتباه شد!؛ مثل قل قل و آش و کله پاچه وقتی که از صبح می رفتیم.
چه قدر دوست دارم به اون روزها برگردیم.
توضیح: کیفیت بالا و ترکیب رنگ این عکس، مربوط به دوربین هایی است که مقیاس سنجش کیفیتشان با پیکسل و این مزخرفات نبود.
سوال: این کدوم خوش به حالیه که آقابزرگ دارن ماچش می کنن؟
ارسال شده در خاطرات | 6 دیدگاه »