خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

روضه

دیشب آخرین شب روضه منزل حاج سید محمد حسن حسن زاده(عمه بزرگ) بود.

وقتی چایی دادن و کار کردن محمد مهدی(ابن داداش رضا)، سید هاشم(ابن داداش علی محمد) و سید ابوالفضل(ابن داداش عبدالله) رو میدیدم به آسید مهدی(ابن عمو مصطفی) گفتم:

میدونی کار کردن اینا رو که میبینم یاد چی میفتم؟

-یاد چی؟

-یاد ساختمون قبلی خونه آقا بزرگ و قسمت بیرونیش و روضه هایی که برگزار میشد؛ یادمه تو حموم مینشستیم و کاسه های آش رو میشستیم.

داداش علی محمد:

یادتونه اونوقت ها تو اون ساختمون قدیمیه چطور ناشتا میدادیم؟

-نه

-هر کی تازه میومد هر جا که مینشست حتی کنار منبر تویه سینی کوچیک ناشتاشو میبردیم جلوش میذاشتیم.

——————————————–

پ.ن1: از فردا روضه های خونه آقا بزرگ در منزل عمو سید برگزار میشن.

پ.ن2: وقتی فهمیدم روضه ها بجای مسجد آسید علی خونه عمو سید برگزار میشن بیشتر خوشحال شدم، اول: بخاطر اینکه اصل روضه برگزار میشه و تعطیل نشده، دوم: بخاطر اینکه تو خونه هامون برگزار میشه تا منسوب به خودمون بمونه.

پ.ن3: سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز            مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

ها؟؟؟؟؟

میگم؛
مگه حتما باید خاطره داغونی پیدا کنم تا اینجا یه رونقی بگیره؟
خب یه تکونی به خودتون بدید!!

پلاک 505

دلم برای خونه قبلیمون تنگ شده. برای 24 پله ای که باید بالا می رفتیم تا برسیم به طبقه اول، انباری که قرار بود کارگاه ربات سازی! من و محمدرضا بشه، اتاق وسطی که روزگاری اتاقمون بود. اتاق کناری که اتاقمون بود و کم کم اتاقم شد و هر به یکی دو سال از اون نقل مکان می کردم، اتاق پذیرایی بالا که این اواخر کلا اتاقم شده بود و یه جورایی جولان می دادم توش :-) . حیاط بالا که ویژه بود، چون هیچ جا حیاط شون طبقه دوم نبود. برنامه هایی که اونجا گرفتیم، عروسی ها، جشن ها، عید عمرکش ها، روضه ها، جلسات قرآن و اختتامیه که ده پونزده سال پیش بچه ها سر و دست میشکوندن اختتامیه خونه ما باشه تا با یکی دو تا توپ سفارشی بدرقه بشن و چه کیفی داشت، عروسی نمیدونم کی که یه بنده خدایی تو جیب پدرزن آینده اش سیگارت ترکوند :-) ، انبار پایین که یه زمانی تا سقف پر پفک بود و بازیم له کردن اونها بود! البته با اجازه صاحبشون هم از اونها می خوردیم. آشپزی هرسال محرم و احیاها، بازی های دوران کودکی با پسردایی ها و پسرخاله، فوتبال های توی اتاق پذیرایی، جنگ و دعوا و خوشی و هرچه بود و دیگر تنها خاطره هایش برایمان مانده.

(این مطلب کاملا فی البداهه تایپ و بدون ویرایش پست می گردد)

یادش بخیر. 5 سال پیش این روزها سال اول دانشگاه روزهای آخرش بود. امتحانات، هیییی روزگار. بسه دیگه الانم آخر ترمه حال گیری نکنیم.

می خوام از کارهایی که 5 سال پیش کردیم یه یادی بکنم. از فعالیت های انتخاباتی ریاست جمهوری نهم. خاصة از اون جلسه خونه خالو علا که همه دور تا دور نشسته بودیم. از بزرگترین های فامیل، تا رأی اولی های ریاست جمهوری که من هم یکی از آنها بودم. یادش بخیر، به این نیت رفتیم تو جلسه که بقیه رو برای رأی دادن به احمدی نژاد ترغیب کنیم. می دانستم که چند تن از فامیل با هاشمی بودن. البته در همین جا باید بگم که آقا بزرگ اصلا با هاشمی نبودن! تو اون جلسه یادم نمیاد صحبت کردند یا نه؛ ولی روزهای قبلش که رفته بودم خونه شون پرسیدند حالا به کی رأی باید بدیم، من هم نظر خودم و دلایلم رو گفتم. آقا بزرگ هم گفتند خوبه. حالا باید به احمدی نژاد رأی بدیم؟ گفتم هرچی خودتون صلاح می دونید!

خلاصه اون شب حاج سید ابوالحسن به طرفداری از هاشمی صحبت کرد. من هم نکاتی رو یادداشت کردم از صحبت هاش. میکروفون چرخید و دست به دست شد تا رسید به من. یه جایی هم نشسته بودم که اول صف جوونا بود. اون چیزهایی که یادم هست، یکی سن هاشمی بود. دوم اتکا به هاشمی برای همیشه بود. سوم منافات داشتن معیارهایی که آقا گفته بودند با هاشمی بود. دیگری شعارهای هاشمی بود که نشان از هیچ تحولی نسبت به گذشته اش نداشت. بعد از اون طیف گسترده حامیان هاشمی بود از چپی که تا دو روز پیش داشت له می کرد هاشمی رو تا آیت الله نم کیک تا اون دخترک های فچرقی که اسم هاشمی رو روی اونجاشون چسبونده بودن!! یادم میاد که اون موقع گفته می شد کشور الان در مقطع حساسی قرار داره و بحث تهدیدها بواسطه انرژی هسته ای داغ بود، و الان یکی رو نیاز داریم که تجربه داشته باشه و همه رو بتونه جمع بکنه و از این جور حرف ها. من هم گفتم حرفها رو. من جمله اینکه به هرحال هاشمی هم یک روز می میرد، اون روز می خواید چی کار کنید؟ (اگه کسی رو برای ریاست جمهوری نداریم. که زیاد از این حرفها اون موقع زده می شد.)

خیلی از بچه ها و بزرگ ها استقبال کردند از صحبتهایم، چون حرف من تنها نبود، حرف همه بود، فقط باید یکی بازگو می کرد. بعد که صحبتهای بقیه هم شنیده شد، گفتیم خب حالا یه رأی گیری بکنیم ببینیم رأی ها چجوریند، رأی گرفتیم (فکر کنم 48 نفر بودیم) یه هاشمی، چند تا سفید ، بقیه احمدی نژاد.

.

.

.

پی نوشت: اگر خیلی من من کردم  اصلا قصدم بزرگ کردن خودم نبود.

دیروز، روز بدی نبود. یعنی روز خوبی بود. زنگ اول امتحان زبان خارجه داشتم. خیلی خوب دادم. فکر کنم از 10 نمره 8/5 رو بگیرم. زنگ دوم عربی داشتم. برگه ها رو داد. خیلی بد نبود. از 11نمره 7/75 گرفتم. ضریب 2 که بشود مستمر دوم میشه 15/5 . زنگ سوم هم شیمی.

امروز هم روز بدی نخواهد بود(انشاءالله) هر سه زنگ فیزیک داریم. گفته می خوام امتحان بگیرم ولی من نخوندم. امروز بعد از روضه خونه آقابزرگ می مونم. برای پختن شله زرده. از آخر شب دیشب هوا تماما ابری شد. ساعت حدود 10 بود که رعد و برق شروع شد. بعد یه دفعه صدای تق تق اومد. تو پنجره که رفتم دیدم داره تگرگ می باره. بعد از تگرگ یه بارون شلاقی زد که بیا ببین. الان تقریبا هوا صاف است. ولی باد خنک و خوبی جریان داره. این هوا تو روز جون می ده برا موتور سواری. موتور سواری با یه موتور کراس اصل حاله ها. حال می کنی.

by

سه شنبه 82/2/2     ساعت 0/30 بامداد

پیشنهاد می کنم به شبستون نشین ها که بیایم هر به مدتی نوشته هایی از دفتر خاطرات هامون که علاوه بر تناسب زمانی قابلیت انتشار رو دارن برای دل هم دیگه هم که شده بذاریم اینجا. خودم هم اولین پست رو می فرستم.

فقط چند تا قانون: اول اینکه متن بدون اصلاح نگارشی و ادبی باید باشد. دومیش رو بعدا میگم!

خبر سوخته

خب می خوام یه خبر سوخته بدم. به این علت هم سوخته است که یا همه دیگه فهمیدن، بعضی ها هم پیشرفته تر هستند و موضوع خبر رو دیدن و آن خبر چیزی نیست جز:

وصول کارت معافیت بنده

میرم حالش رو می برم!

روز موعود

نواهای غریبی این روزها به گوشهامان می رسد. زمزمه هایی که کام برخی را شیرین می کند؛ ذائقه برخی را ترش می کند و بعضی مثل من را هیجان زده و غمگین می کند؛ مضطربم می کند.

حرف است که خانه آقابزرگ را نوسازی کنیم. قطعاً برخی که صاحب خانه ای نو می شوند از هم اکنون خُنکای خرسندی را لمس می کنند. بعضی که باید مدتی منزل کنونی خود را ترک گویند تا مقدمات تخریب و بعد ساخت خانه فراهم گردد و یا مبلغی را تدارک بینند، این روزها ذائقه هایی ترش را تجربه می کنند. اما من و امثال من هیجان زده ایم از این که نمی دانیم آخرین روزهای تجدید خاطره و تنفس در فضای گرم کودکی هامان تا کی ادامه خواهد داشت؟ غمگینیم از نابودی گنجینه دوران کودکی ها و شیطنت هایمان و مضطربیم از ناآگاهی نسبت به آنچه خواهد شد.

اما در عین حال امیدواریم. امید به این که در خانه جدید مسکنی برای سکونت، مأمنی برای آرامش و مجمعی برای دور هم جمع شدن را خواهیم داشت و این آن چیزی است که از هم اکنون دلهامان را گرم می کند، انرژی دوچندان در بازوهامان جاری می کند، همتمان را مضاعف می کند تا کاری مضاعف کنیم و طرحی نو دراندازیم و خانه ای دیگر سازیم.

اما همچنانی که به مسافرت رفتن شیرین است و لحظه وداع تلخ و ترش، امید به بازسازی خانه شیرین است و روزهایی که یکی یکی می گذرند و زمان ما را برای تجدید خاطره و پر کردن آلبومی از شیطنت های کودکی مان و بزرگی بزرگانمان و نشاط شادی هایمان و اندوه غمهایمان کم می کند و فرصت را از دستمان می برد، تلخ است.

همه این ها موجب شده تا همه آنهایی که در حوض وسط حیاط با هم شنا کردیم، مسافت شبستون تا پشت بام را به دنبال هم دویدیم، فضای حیاط خانه را از فریادهای هیجانی زایدالوصف جام های جهانی فوتبال دو گل کوچیک خونه آقابزرگ بر سر گذاشتیم و روضه های دهه اربعین را گریه کردیم و عروسی ها را خندیدیم و به هر مناسبت کوچک و بزرگ دور آقابزرگ و بی بی جمع شدیم و از سر و کول هم بالا رفتیم و از صبر و بردباری بزرگانمان سوء استفاده کردیم، این همه انگیزه ی بی نهایت را بهانه ای قرار دهیم تا در اولین فرصت ممکن برای یادآوری آن روزهای فراموش نشدنی دور هم حلقه بزنیم و طعم های تصمیمات آینده را با هم تجربه کنیم.

از روی ناچاری، منتظر روز موعود هستیم.

سال نو مبارک

لحظه تحویل سال 89 توفیق اساسی! بود که تقریبا همه شبستون نشین ها یه جا جمع بودیم. اونایی هم که در اون لحظه نبودند چند لحظه بعد آمدند.
خلاصه این شد که دور هم نشینی+دیده بوسی+شام+فوتبال تو حیاط+عکس یادگاری همه یه جا جمع شدند.
فردای اون روز هم که 1/1 باشه، باز هم همه در میعادگاه سالانه، یعنی هنرستان کشاورزی گردهم آمدیم تا گردهمایی کرده باشیم. اسنادش هم موجوده، اینم عکساش:

به علت تعدد عکسا برید تو ادامه مطلب

به خواندن ادامه دهید »

عید شما مبارک

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.